وقتی میان تختهای فلزی و نگاههای مهربان و پر اضطراب زنان سالخورده مبتلا به آلزایمر در بخش ویژه یکی از آسایشگاههای اصفهان قدم میزنم و چهره متفکر زنانی را میبینم که هر روز حافظهشان کوتاهتر میشود، باخودم میگویم چطور ممکن است دنیای یک انسان اینقدر آرام، بیصدا و تدریجی فرو بریزد؟
به گزارش ایرنا، فروغ با نگاه انتظارش به دیوار تکیه داده است، میدانم که منتظر من نیست اما مثل همیشه با صدای بلند و با گرمی، سلام میدهد و مثل یک راهنما، جلو حرکت میکند و با اطمینان از اینکه من پشت سرش هستم یا الله گویان از جلو سالن مردان میگذرد، از پلهها بالا میرود و راهرو باریک و نیمه تاریک که تنها به تابلویی از تصویر زوج مُسن خندان و گلهای رنگارنگ مصنوعی مزین شده را هم رد میکند.
صدای خنده و سر و صدای مردان آسایشگاه، طبقه پایین را زنده کرده است اما بخش زنان پر از سکوت است و تنها صدای نحیف کشیده شدن دمپاییها در کف سالن، سکوت را میشکند و گاهی هم بوی ملایم دارو به مشام میرسد.
وارد طبقه دوم و بخش زنان مبتلا به آلزایمر میشوم.
دیدن قامت خمیده زنانی سالخورده و نحیف با نگاههای مهربان که زمانی ستونهای محکم یک خانواده بودهاند در سالن نیمه تاریک بر روی تختهای فلزی اندوهگین است.
در میان این چهرههای نحیف و مسن، فروغ هم با بیماری خاموش و فرساینده آلزایمر دست و پنجه نرم میکند، زنی ۶۰ ساله که یکی از پاهایش کمی میلنگد، گویا با کوچکترین نشانههای فراموشی، راهی این آسایشگاه شده، گاهی پرخاشگر و بیقرار است اما بیشتر با مهربانی و همصحبتی با دیگر بیماران، سعی میکند نسخه تنهاییاش را بپیچد.
هر بار که وارد این سالن میشوم، چهرهها را یک بار مرور میکنم، پرترههایی لبریز از تنهایی و امید که حالا در میان بوی ملایم دارو و بیماری، میکوشند تا از مغزشان در برابر گذر زمان، محافظت کنند.
پیرزنی روی تخت، نیمخیز نشسته و در خیالش دستهایش را میشوید و با صدایی آرام، نام «محمد» را صدا میزند؛ شاید نوه یا فرزندش باشد، نمیدانم، میگوید: « محمد تَصَدُقت بشم یک لیوان چای بیاور»، صلوات میفرستد و گاه طلب مغفرت و احساس گناه میکند.
چند قدم آنطرفتر، پیرزنی زیبا، آرام، مثل یک ملکه، روی تخت دراز کشیده و نیمی از صورتش را با پتوی نرم و زرشکی با گلهای سفید رنگ، پوشانده است. چشمهای زیبا و ابروهای کشیده مشکی رنگش من را یاد مونالیزا میاندازد اما نه او مونالیزاست و نه اینجا موزه «لوور».
مشخص است که هنوز آلزایمر بهطور کامل بر او چیره نشده و با لهجه اصفهانی از شش فرزندش میگوید: دختر بزرگم خانهدار اما بیمار و یکی از دخترانم پزشک و یکی استاد دانشگاه و یکی هم معلم است و من به دلخواه خودم اینجا آمادهام و با خوشحالی میگوید: خانم دکتر وقتش پر است او را کمتر اما در طول هفته همه فرزندانم را میبینم.
چیدمان تختش با بقیه متفاوت است و شیشه رُب انار، آبلیمو، لیوان، قاشق و بشقاب بر روی میز کنار تختش، زندگی متفاوت او با بقیه بیماران و توجه فرزندانش را نشان میدهد و بارها دیدهام که فرزندانش با چه نظمی محبت را نثارش میکنند.
میگوید: فرزندانم هر روز به دیدارم میآیند چون من با آنها مهربان بودهام.
در انتهای سالن، گوهر مثل همیشه با لباسهای سرتا پا سیاه، شبیه یک پرنده در قفس، روی تخت، پشت به همه و روبروی پنجره نشسته و نگاهش به خورشید است.
چادرش را آنقدر جلو کشیده که صورتش پیدا نیست، او را همیشه با یک سکوت سنگین دیدهام، انگار جز خودش با همه قهر است.
لباسهایش را در بقچهای سیاه، کنار تخت گذاشته و به ندرت حرف میزند، اگر هم شروع به صحبت کند؛ فکر میکنم باید اسمش در کتاب گینس ثبت شود.
تند تند صحبت میکند و در چند ثانیه همه آرزوهایش را میگوید، اینکه ۲ جلسه دیگر فیزیوتراپی دارم، وقتی زانوهایم خوب شد، میروم مسجد امیرالمؤمنین و همه نمازهای قضایم را میخوانم.
بعد ناگهان خاموش میشود، گویی رشته افکارش از هم گسیخته است.
پزشکان میگویند آلزایمر شایعترین نوع زوال عقل در سالمندان و یک بیماری دائمی و غیرقابل درمان است که بهطور معمول پس از ۶۵ سالگی و بیشتر در زنان بروز میکند و باعث اختلال در حافظه، زبان و انجام کارهای روزمره میشود.
آنها معتقدند این بیماری نتیجه ترکیبی از ژنتیک، عوامل محیطی، افزایش سن و فرسایش تدریجی سلولهای مغز است و تفاوت اصلی آن با فراموشی در این است که فراموشی میتواند در هر سن و بهطور ناگهانی رخ دهد اما آلزایمر یک روند تدریجی و وابسته به سن است که آرام آرام توانایی فکر کردن، تصمیمگیری و حتی انجام کارهای ساده روزمره را از فرد میگیرد.
خواندهام که آلزایمر گاه آنقدر حاد میشود که شخصیت آدمی را می بلعد، خلق و خو را تغییر میدهد و پرخاشگری آنقدر بر رفتار حاکم میشود که گاه تحمل دیدن این رفتارها سخت است.
حالا گوهر در همین مرحله قرار گرفته است، کمی پرخاشگری میکند ولی چون روبه خورشید و پنجره نشسته است کسی متوجه نمیشود مخاطبش کیست.
او بیشتر با فروغ همصحبت و رابطهاش با او پر از لحظههای ساده و عمیق است.
گوهر با صدایی آرام یک لیوان آب طلب میکند؛ فروغ با همان شور معمول، بطریاش را پر از آب و ابتدا همه را سیراب میکند و بعد آخرین جرعه را برای او میبرد.
با این حال گوهر با گفتن «الهی نمیری» لبخند را بر چهره فروغ پر رنگ میکند.
او با این دعا چنان شاد میشود که دوباره برایش آب میآورد، همیشه در حرکت است، راه میرود، یکباره فریاد و مثل آدمهای فراموشکار با دست به پیشانیاش میزند و میگوید: باز نماز ظهرم را نخواندهام تا غروب نشده بروم وضو بگیرم.
پزشکان میگویند آلزایمر، زمان، حافظه و ترتیب امور را در بسیاری از بیماران دچار اختلال میکند و فروغ یکی از دقیقترین نمایشهای این اختلال است.
او را بیشتر در حال وضو و نماز میبینم، بارها دیدهام که نماز ظهر را تمام میکند، وضو میگیرد و نماز عصر میخواند، بعد با لحنی مستأصل میگوید: ای وای وضو نگرفتم، دوباره وضو میگیرد و نماز میخواند، گویی رفیق شفیقش خدا و آنچه از یادش نمیرود، دعاست.
نور به شدت به سالن میتابد و همه چیز برایم ضدنور است، حتی فروغ که حالا با چادر نماز سفید گلدارش وسط سالن ایستاده را سیاه میبینم.
او میکوشد تا چادرش را درست و زیبا بر سر کند اما نگاهش که با نگاه من گره میخورد، لبخندی محو بر چهرهاش نمایان میشود.
همیشه بعد از نماز دست نیازش را بالا میبرد و توماری از خواهشها را به خدا میسپارد، هم برای خودش و برای دیگران دعا میکند و هر بار که به آسایشگاه میآیم؛ میبینم که فهرست تومار ملتمسین به دعایش طولانیتر شده است.
گوشه تخت نشستهام و به نیم رُخ چهره نورانیاش مینگرم و متوجه آرزوها و دعاهایش میشوم که میگوید: خدایا! به من یک خانه چهار طبقه بده به خانم محمدی ۲ طبقه به آقای حسینی ماشین به مریم یک عروس خوب بده و...
بیشتر اسامی را با نام خانوادگی بر زبان میآورد و تکرار میکند.
فروغ دوباره سجادهاش را وسط سالن پهن اما این بار فراموش میکند چادرش را بر سر کند، مینشیند و ملتمسانه روبه قبله دعا میکند: خدایا به من یک خانه چهار طبقه بده… به خانم محمدی سلامتی… به مریم یک عروس خوب…
نام «مریم» را که میآورد ناگهان سکوت غمبار و سنگین آسایشگاه میشکند.
«ماهرخ»، پیرزن زیبا روی آسایشگاه، فریاد میزند: اسم مریم را نیاور! مریم دختر من است!
فروغ با مکثی کوتاه، آرام جواب میدهد: نه، مریم دوست من است، به من میوه و کیک داد! گفته برایش دعا کنم.
ماهرخ که تنها با اسم بچههایش زندگی میکند و آنها را حتی اگر در کنارش باشند نمیشناسد با فریادش فروغ را ساکت میکند.
همان لحظه صدای زنگ در، سکوت را میشکند، پرستار در را باز میکند و بعد با صدای بلند و خوشحالی فریاد میزند: مامان فاطمه، مژدگانی بده ، اسماعیلت آمد.
فاطمه زن سالخورده که لهجهاش نشان میدهد ایرانی نیست، مثل نوزادی که در تقلای آغوش مادر است؛ روی تخت دراز کشیده و از خوشحالی دست و پا و زیر لب آهسته با صدای نازکش اسماعیل را صدا میزند.
آلزایمر او را ناتوان کرده اما انگار هنوز نام اسماعیل در حافظه اش ماندگار است و مدام دستهایش را بر قلبش میگذارد.
اسماعیل در حالی که با تلفنش صحبت میکند، وارد سالن میشود، پاکت کاغذی میوه را به پرستار میدهد و با دست به مادرش اشاره میکند تا از او پذیرایی کند و خودش در سالن راه میرود و بیتوجه به مادر، بلند بلند با گوشی صحبت میکند و اما فاطمه در تقلای بوسهای دست و پا میزند و او آنقدر مشغول تلفن است که مادر را نمیبیند، فاطمه نگاهش به اسماعیل است و او غرق در گفت و گوی تلفن و تنها با تکان دادن دستش از دور خداحافظی میکند و میرود.
غم فاطمه را میبینم و پرستار که میوههای قاچ شده را آرام در دهانش میگذارد اما او با اشکهایی که از گوشه چشمش میریزد، توانایی خوردن میوه را هم ندارد.
سالن دوباره در سکوت دلگیری فرو میرود.
مردی میانسال با عصای زیبا و منبت کاری شدهاش، وارد سالن شد و از همان فاصله دور پر از اشتیاق تمام محبتش را نثار مادرش میکرد، مادر فدایت شوم، سه شیره آوردم که قوت بگیری و با هر نوای محبت آمیزش، لبخند بر لب مادر شکوفا میشود.
تا به مادر میرسد گوشیاش را در میآورد و یک آواز اصیل ایرانی را با صدای بلند برای مادرش پخش میکند و هر چند دقیقه، صدای یکی از خوانندگان اصیل ایرانی در سالن میپیچید.
رابطه مادر و فرزندی بسیار دیدنیاست.
از صحبتهای فرزند و علاقه مادر به آواز، متوجه شدم او در جوانی آواز خوان بوده و صدای دلنشینی هم داشته و عاشق آوازهای اصیل ایرانی است و پسر در تقلای حفظ حافظه مادر، هرگاه به دیدنش میآید با موسیقی اصیل از او پذیرایی میکند.
پیرزن دراز کشیده و موهای سفیدی که شادی صورتش را پوشانده کنار میزند تا فرزندش را بهتر ببیند و تلاش میکند با هم آواز بخوانند اما او ناتوان از خواندن آواز، تنها لب خوانی میکند.
چشمهایش را گاه میبندد و سرش را با احساس تکان و حس خوبش را انتقال میدهد اما فکش خسته میشود و با دستش آن را میگیرد تا بتواند آواز را تمام کند و من مبهوت هنری شدهام که روبه خاموشی است.
زمان آرام میگذرد و شاید تو هم مثل من دیگر طاقت دیدن نگاههای بیجان، چشمهای کمسو و دستهایی که زمانی رگ حیاتشان شعلهور بوده و حالا بیرمق بسویت دراز میشود را نداری.
در واپسین نفسهای روشنایی روز، خورشید با پرتو قرمز رنگش از پشت پنجره بر تختها میتابد و هنوز نور بیجانش را از چهره زنان مبتلا به آلزایمر دریغ نکرده است. در لابهلای بوی کهنگی، چهره معصومانه سالمندان مبتلا به آلزایمر که حالا با سیلی خورشید قرمز شده است برای من یادآور تابلوهای نقاشی «ونسان ونگوگ» نقاش هلندی است به همان زیبایی، اما واقعی!
در این تابلو، گوهر با چشمهای خسته خواب آلود، الیاف بالشتش را بیرون کشیده و آرام آرام، آنها را از هم باز میکند و همچنان روبه خورشید از پشت پنجره آسمان را نگاه می کند و پرندهها هم که مشغول طنازی برای او هستند.
ماهرخ لمیده بر تخت، کفشهایش را در آغوش گرفته و فریاد میزند: سلام من را به دنیا برسان.
فروغ تسبیح سبزش را در دست میچرخاند و در وسط این سالن تاریک که انتهایش هنوز با نور خورشید روشن است، دوباره درحال ساختن خانهای پر از دعا و آرزوست.
فاطمه با نگاه غمبارش، دستش را به سمت من دراز و آهسته چیزی طلب میکند.
پرستار هم که بسته پوشک بدست، منتظر بهترین فرصت برای تعویض است.
اما در لابهلای آواز گنجشگها، طنین مردی خوش صدا که در حیاط آسایشگاه قدم میزند غروب را غمانگیزتر میکند.
ستاره امشب کسی ندیده
مگر ستاره کجا دمیده
مه آرمیده رنگش پریده
ابر سیاه رو به سر کشیده
چشمای ابر سیه پرآبه
میخواد بباره، دلش خرابه
تو یک ستاره در آسمونم
بختم سیاهه خودم میدونم